تبليغاتX
دل گفتار
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم ×××× جامه ی کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم
سلام

آقا من خیلی وقته که دیگه از اینجاها رد نشده بودم . البته خب به جاش تو 360 می نوشتم اما دیروز که اومدم مطلب های اینجا و کامنت های زیباتون رو خوندم به این نتیجه رسیدم که اینجا یه چیز دیگس .

یه وقت دیدین برگشتم

فعلا خدافظظظظظظظظظظظظظظظظـــــــــــــــــــــ
+ نوشته شده در  دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 10:23 قبل از ظهر  توسط گمشده | 

پدرم گوش كن بهانه مگير                    

 و غرورمرا نشانه مگير

 

از دلم با توحرفها دارم       

حرف ازروح كربلا دارم

 

پدرم حرف نسل ما چيزيست      

 كه شبيه شعارنسل تونيست

 

كربلا ازنگاه ما شوراست     

نوردرنور، نوردرنوراست

 

پدرم فكرتان بلند نبود     

 كربلا تان جوان پسند نبود

 

همه كربلا كه ماتم نيست   

قصه وغصه دما دم نيسـت

 

اين فقط نيم خالي آن است     

قصه هاي خيالي آن است

 

كربلا، كربلاي ما چيزيست   

كه تمام شنيده هاي تو نيست

 

كربلا حرف د يگري دارد       

به وصال خدا دري دارد

 

حرف امروزحرف ديروزاست       

خون به شمشيرظلم پيروزاست

 

پس چرا غم سوارفكر شماست   

"كشته شد واحسين" ذكرشماست

 

زنده وجاودانه شد به خدا    

مرگ اويك بهانه شد به خدا

 

كربلا را چقدربد گفتيد  

وچه كم حرف مستند گفتيد

 

پس چه شد آفتاب پيروزي ؟   

پشت ابر كليشه مي سوزي ؟

 

كه اگركشته شدحسين چه باك؟                  

خون براي اداي دين چه باك؟

 

فكركن كربلا چرا زيباست ؟     

پرچم دين هنوزپابرجاست؟

 

چه كسي اين پيام را فهميد ؟      

"آي شمشيرها فرود آييد"

 

اوخود ش خواست يك "صدا" بشود     

كه براي خدا فدا بشود

 

گفت آن مظهر شكيبايي    

كه" نديدم به غير زيبايي- "

 

پس توومن چرا نمي بينيم       

ديدنيهاش را نمي بينيم

 

روضه خوب است اشك مي آرد      

بوي سقا و مشك مي آرد

 

تو كفايت ولي به اين كردي    

شد به اصل پيام برگردي؟

 

پدرم گوش كن بهانه مگير      

وغرورمرا نشانه مگير

 

كه اگربا تو روي صحبتم است   

"اتقوا من مواضع التهم"است

 

حرف امروزنسل من اين است    

كه:عزا بي شناخت توهين است

 

سگ نه،يارحسين مي مانيم                                

وكنارحسين مي مانيم

 

مادرم ازشبي كه زاده مرا       

شيرعشق حسين داده مرا

 

كربلا زينبي ولي زيباست    

استقامت پيام عاشوراســت

 

پس چرا آفتاب پيروزي ؟                               

پشت ابر كليشه مي سوزي ؟

 

 

   

" مهدي فرجي شاعر معاصركاشان "

خدافظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظ

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 دی1386ساعت 0:13 قبل از ظهر  توسط گمشده | 

بيا به سرنوشت دل مبند
كه سرنوشت حكم ناگزير روزگار نيست !
پس از تو هيچ فصلي عافيت نداشت !
پس از تو هيچ كس شفيع دستهاي پينه بسته ام نشد
و دل به صحبت رفاقتم نداد !
پس از تو من هميشه فكر مي كنم كه آنكه جامه دان به دست در كنار جاده انتظار مي كشد ، منم !!!





خدافظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظ
+ نوشته شده در  دوشنبه 19 آذر1386ساعت 6:13 بعد از ظهر  توسط گمشده | 

دوش رفتم به خرابات مرا راه نبود                             میزدم ناله و فریاد کس از من نشنود

یا نبد هیچ کس از باده فروشان بیدار                         یا که من هیچ بدم هیچ کسم در نگشود

پاسی از شب چو بشد بیشترک یا کمتر                    رندی از غرفه برون کرد سر و رخ بنمود

گفت خیرست در این وقت که را می خواهی                بی محل آمدنت بر در این بهر چه بود ؟

گفتمش در بگشا گفت برو یاوه مگو                            کاندر این وقت کس از بهر کسی در نگشود

این نه مسجد که به هر لحظه درش بگشایند                که تو دیر آیی و اندر صف پیش استی زود

این خرابات مغان است و در او مستانند                       شاهد و شمع و شراب و دف و نی چنگ و سرود

هرچه در جمله آفاق در اینجا حاضر                             مومن و ارمنی و گبر و نصارا حاضر

سر کویش عرفات است و مقامش کعبه                       دوستان همچو خلیل اند و رقیبان نمرود

سر و زر هیچ ندارند در این بقعه محل                          سودشان جمله زیان است و زیانشان همه سود

 

                                  گر تو خواهی که دو از صحبت ایشان بزنی

                                     خاک راه همه شو تا که بیابی مقصود

خدافظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظ

 

+ نوشته شده در  جمعه 9 آذر1386ساعت 11:45 بعد از ظهر  توسط گمشده | 

رازي است مرا راز گشايي خواهم

دردي است به جانم و دوايي خواهم

 

گر طور نخواهم و نخواهم ديدن

در طور دل از تو جاي پايي خواهم

 

گر صوفي صافي نشدم در ره عشق

از همت پير ره صفايي خواهم

 

گر دوست وفايي نکند بر درويش

با جان و دلم از او جفايي خواهم

 

بردار حجاب از رخت اي دلبر حسن

در ظلمت شب راهنمايي خواهم

 

از خويش برون شو اي فرو رفته به خود

من عاشق از خويش رهايي خواهم

 

در جان مني و مي نيابم رخ تو

در کنز عيان کنز خفايي خواهم

 

اين دفتر عشق را ببند اي درويش

من غرقم و دست ناخدايي خواهم...



خدافظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظ

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 1:49 بعد از ظهر  توسط گمشده | 

خداوندا . چگونه از این حیرانی رها شوم حال که سخت سردرگم . ار تو و از نشانه های تو ؟؟؟

خداوندا . چگونه می توانم این سان که تو می گویی صف شکن باشم ؟؟؟

نمی دانم . دیگر هیچ نمی دانم . آیا امتحان است یا عذاب یا پاداش ؟؟؟ اکرام است یا تحقیر ؟؟؟ توفیق است یا ...... ؟؟؟

در کورسوی این نور که نشانم دادی هیچ نمی بینم جز تو . و هیچ نمی خواهم جز تو و هیچ ندارم جز تو . چراغی حواستم از تو تا زاه بنمایی و چه سخت راهی نمودی که توان پیمودنش برون تو در خود نمی بینم و چه تنهایم اگر تونباشی .

پس باش آن طور که بدانم تو را دارم

                               و تنهایم مگذار آن طور که ندانم چقدر تنهایم

 

خدافظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظ

+ نوشته شده در  شنبه 14 مهر1386ساعت 2:51 بعد از ظهر  توسط گمشده | 

هراسناکم

انگار جغد سیاه شب بر بام سکوت من پرده افکنده.بی دریغ به هویدای باران خیره ام و تنهایی خویش در او می جویم،شتابان می آید و آهسته می میرد.چه هیاهویی،چه شبانگاهی

پیوسته در خیال خود تو را می جویم.آری تو را              

پس کجایی؟آیا همانند باران مرگ عاشقانه را ترجیح می دهی؟آیا امواج خروشان دلت را به فردا ها هدیه داده ای؟آیا نم آهنگ فرشتگان را خاموش شنیدی؟و یا آنکه سکوت مرا بهانه کرده ای؟

چه شبی است.به حرمت امشب بر دلم گام نها و مرا از ویرانه نشینی رها کن،که سوختن را ساختن اجبار است.

تو عاشقانه آمدی،عاشقانه ماندی،عاشقانه سوختی،عاشقانه خاکسترت را باد برد.اما من حیران میان سوختن مانده ام و هیچ امانی نمی بینم جز بادی که هم کوی توست و انتظار تنها رفیق تنهایی من شده

چه کنم با زبانه های آتش که درون سینه ام فریاد تو را می کشد.

باز آی

            باز آی

خدافظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظ

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مهر1386ساعت 9:23 قبل از ظهر  توسط گمشده | 

سلام

خیلی وقته نیومده بودم . اومدم فقط آپ کنم و برم .

خدافظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظ

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 مهر1386ساعت 11:33 قبل از ظهر  توسط گمشده | 

سلام

خوبین ؟

من که خیلی خوبم . آخه واقعا دلم برای دانشگاه تنگ شده بود . تازه وقتی 8 صبح کلاس داشته باشی که دیگه ........................ . اما خب من خوابیدم اما ساعت 10 کلاس هوش تشکیل شد . حتی خود استاد هم تعجب کرده بود که چه جوری این 30 نفر اومدن سر کلاس ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خلاصه :

ما که تصمیم گرفتیم این ترم درس بخونیم برای همینم صبح تا حالا موندم دانشگاه . آخه استاد زبانهای برنامه سازی گفته ۴ کلاس تشکیل می شه . ای خدااااااااااا از دست آدم های ...  مثل خودم

خب دیگه

خدافظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظ

+ نوشته شده در  شنبه 24 شهریور1386ساعت 3:49 بعد از ظهر  توسط گمشده | 

تقبل الله منا و منکم صالح اعمال

امید که در این ماه مبارک صیام یاد خدا هادی راه زندگیمان باشد . و هر زمان که می رسد به یاد روزهای خوب این صیام ستاره باران بشویم .

غم نبودنِ تو را دوباره آه مي کشم
و روز رفتنِ تو را شب ِ سياه مي کشم
تو رفته اي و من هنوز به اين خوشم که بعد تو
نقاش ِ واژه ها شدم ، تو را چه ماه مي کشم

 

دلم به فصل جواني در اين زمانه شکست
چو شبنمي که ز منقار بي نشانه شکست
نه شکوه
مي کنم از کس،نه شاکي ام ز قضا
که جرم عاشقي اين بود و عاشقانه شکست!

  

اينجا براي از تو نوشتن هوا کم است
دنيا براي از تو نوشتن مرا کم است
اکسير من ! نه اينکه مرا شعر تازه نيست
من از تو مي نويسم و اين کيميا کم است


سرشارم از خيال ولي اين کفاف نيست
در شعر من ، حقيقت يک ماجرا کم است
تا اين غزل شبيه غزلهاي من شود
چيزي شبيه عطر حضور شما کم است
گاهي تو را کنار خود احساس مي کنم
اما چقدر دلخوشي خوابها کم است

 

خدافظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظ

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 10:44 قبل از ظهر  توسط گمشده | 

 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
یه روزی دلم حیلی گرفته بود . مثل همیشه داشتم تو اینترنت می گشتم آخه اصلا حس چت نداشتم . یادش بخیر خیلی سال پیش بود اول دبیرستان بودم . یادمه تازه وبلاگ اومده بود که یهو منم گرفتارش شدم اما نمی دونستم اینقدر .......... از اون به بعد دیگه نتونستم روی کاغذ بنویسم اما عوضش یه جای دیگه می نوشتم .
خلاصه گذشت و گذشت ومن هم خیلی جامو عوض کردم اما این دلگفتار را از همش بیشتر دوسش دارم .

پیوندهای روزانه
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
شهریور 1387
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
آرشیو موضوعی
دل گفتنی ها
روزمرگی ها
فلسفه . علم و عرفان
پیوندها
روزگار نو
گذرخان
علی بی غم
من کیم ؟؟؟
خاطرات من و تو او
خانم کپی
سامیدر
سمانه خانوم
قدمگاه صبح
 

خبرنامه





Powered by DELGOFTAR